امضایی از بهشت/خاطره
فرزانه شک داری، در شک خود تا قیامت بمان...
تهران_حیاتپس از اینکه مجالس ترحیم پدرم در تهران تمام شد مادرم به قم که در این شهر زندگی می کردیم بازگشت و به اتفاق برادر بزرگم برای شرکت در مراسم ترحیمی که بستگان پدرم گذاشته بودند به خوانسار رفت. من که 12 سال داشتم با سه خواهر و یک برادر کوچکترم نزد خاله و دوست مادرم در خانه ماندیم تا مادرمان از خوانسار به قم بازگردد. فضای حزن و غم بر خانه ما حاکم بود. نزدیک غروب از زیرزمین منزل صدای قرائت قرآن پدرم را به مدت چند دقیقه شنیدم. با ترس و دلهره به اتفاق بقیه به زیرزمین رفتیم. هوا تاریک شده بود و بر اضطراب ما می افزود. همه جا را مضطربانه گشتیم ولی چیزی ندیدیم. صدای تلاوت قرآن پدرم دو سه بار تکرار شد و هر بار که به زیرزمین می رفتیم چیزی دستگیرمان نمی شد. فردای آن روز که به مدرسه رفتم، برگه امتحانات ثلث دوم را دادند و گفتند این را به امضای مادرت برسان. شب قبل از خواب در این فکر بودم که چگونه فردا این برگه را با شهادت پدر و غیبت مادرم بدون امضا به مدرسه ببرم. در همین نگرانی به خواب رفتم. در خواب پدرم را دیدم که با همان لباس روحانیت به منزل وارد شد. طبق معمول با بچه های کوچک خانه گرم گرفت و آنها را در آغوش کشید. از او پرسیدم : آقاجان ناهار خورده اید؟ گفت: نه نخورده ام. وقتی خواستم بروم و برایش غذایی آماده کنم، یک دفعه گفت: زهرا جان آن ورقه را بده امضاء کنم. من که به یاد برگه امتحانات نبودم پرسیدم: کدام ورقه؟ پدرم گفت: همان که امروز در مدرسه به تو داده اند تا امضاء شود. ناگهان ماجرا یادم آمد. رفتم آن را از کیفم در آوردم و به پدرم دادم. دنبال خودکاری گشتم و به پدرم دادم. ایشان خودکار را از من گرفت و در حاشیه برگه نوشت: اینجانب رضایت دارم و در کنار آن امضاء کرد. پس از اینکه برگه را امضاء کرد به آشپزخانه رفتم تا برای او غذا بیاورم. وقتی برگشتم دیدم مثل همیشه که به کار در باغچه علاقه داشت باغچه را بیل می زد. پس از آن یک دفعه دیدم پدرم نیست. دویدم و همه جا را گشتم ولی پدرم نبود. گریه زیادی کردم که چرا پدرم رفت. بر اثر این گریه از خواب پریدم. روز بعد که آماده رفتن به مدرسه شدم وسایلم را که مرتب می کردم ناخودآگاه چشمم به برگه امتحانی افتاد. با کنجکاوی به آن نگریستم دیدم با خودکار قرمز به خط پدرم جمله " اینجانب رضایت دارم " نوشته شده است و زیر آن هم امضای همیشگی اش درج شده است. بعد از این ماجرا یکی از دوستان پدرم به نام آقای فرزانه که این ماجرا را شنیده بود ولی باور نکرده بود، یک روز به خانه ما آمد و در حالی که متاثر بود، گفت: پدرت را در خواب دیدم که سه بار به من گفت: فرزانه شک داری، در شک خود تا قیامت بمان!راوی: سیده زهرا صالحی خوانساری فرزند شهید حجت الاسلام سید
مجتبی صالحی خوانساریمنبع: کتاب لحظه های آسمانی